X
تبلیغات
!سکوت بلند ترین فریادهاست
شب رسید
مادر و مادربزرگ
محسن و پروانه و ناهید و من
گرم بگو و بخند:
...
«سار پر
باز پر
...
هدهد و گنجشک، کبوتر، کلاغ
جغد دل آزار پر
یا به غلط مار پر»
شب گذشت
صبح شد
ناگهان
خاک دهان باز کرد
گفت: «پر»
شهر پر
کوچه پر
سنگ و گل و شیشه پر
باغ هم از ریشه پر
ظهر شد
مادرم از گوشه ی ویرانه خواند:
«عشق پر
خانه پر
محسن و پروانه پر»
تسلیت به هموطنای آذربایجانی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 2:16  توسط مریم  | 

دنیای قشنگی نیست! آدم ها مثل رودخانه ها جاریند!!!!

زلال که باشی سنگ هایت را می بینند بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!

با این وجود بازهم زلال باش!!!

این فرق رودخانه است با مرداب!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 0:42  توسط مریم  | 

انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهيد...






+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 1:9  توسط مریم  | 

مردم اغلب اگر مهربان باشی  

                تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند

                                                 ولی مهربان باش.......................

اگر شریف و درستکار باشی

                فریبت می دهند

                                                  ولی شریف و درستکار باش...................

نیکیهای امروزت را فراموش می کنند

                                                  ولی نیکوکار باش..........................

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.....

در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو مردم!!!!!!!
                                                                                                           

                                                                                                          کوروش کبیر

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 0:22  توسط مریم  | 

آشگفتگی من از این نیست که به من دروغ گفته ای

                                  از این آشفته ام دیگر نمی توانم تو را باور کنم!!!!!

                                                                                فردریش نیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1391ساعت 0:5  توسط مریم  | 

سخت آشفته و غمگین بودم


 به خودم می گفتم:


بچه ها تنبل و بد اخلاقند


دست کم میگیرند


درس ومشق خود را


باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم


 و نخندم اصلا


تا بترسند از من


و حسابی ببرند


خط کشی آوردم،


درهوا چرخاندم...


 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید


مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !



اولی کامل بود،



دومی بدخط بود


بر سرش داد زدم...



سومی می لرزید...


خوب، گیر آوردم !!!


صید در دام افتاد


و به چنگ آمد زود...


دفتر مشق حسن گم شده بود


این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت


تو کجایی بچه؟؟؟


بله آقا، اینجا


همچنان می لرزید...


” پاک تنبل شده ای بچه بد ”


" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"


” ما نوشتیم آقا ”



بازکن دستت را...


خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم


او تقلا می کرد


چون نگاهش کردم


ناله سختی کرد...


گوشه ی صورت او قرمز شد


هق هقی کردو سپس ساکت شد...


همچنان می گریید...


مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله



ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد


زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد
……



گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن



چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم


جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود


سرخی گونه او، به کبودی گروید ..



صبح فردا دیدم


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر


سوی من می آیند...



خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من


تا که حرفی بزنند


شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید



سخت در اندیشه ی آنان بودم


پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”



گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا


وقتی از مدرسه برمی گشته


به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است


زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا
…….



چشمم افتاد به چشم کودک...


غرق اندوه و تاثرگشتم



منِ شرمنده معلم بودم


لیک آن کودک خرد وکوچک


این چنین درس بزرگی می داد


بی کتاب ودفتر .



من چه کوچک بودم


او چه اندازه بزرگ


به پدر نیز نگفت


آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم



عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام .


او به من یاد بداد  درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم


نه به دل تصمیمی


نه به لب دستوری


نه کنم تنبیهی


***


یا چرا اصلا من
عصبانی باشم


با محبت شاید،
گرهی بگشایم



با خشونت هرگز...


          با خشونت هرگز...


                   با خشونت هرگز...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 0:43  توسط مریم  | 

خالق من بهشتی دارد 

                                   نزدیک

                                            زیبا و بزرگ!

و دوزخی دارد  به گمانم کوچک و بعید!

و در پی دلیلی است که ببخشد مارا...

شاید امشب آن شب بی دلیل باشد....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 0:59  توسط مریم  | 

عشق بازی به همین آسانی ست....

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره ی باران با دشت

برف با قله ی کوه

رود با ریشه ی بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

 

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دوکبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

 

عشق بازی به همین آسانی ست...

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

 

عشق بازی به همین آسانی ست...

که دلی را بخری

بفروشی به مهر

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

 

عشقبازی به همین آسانی ست...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار

عرضه سالم کالایی ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطره ی خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی ست.....

 

مجتبی کاشانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:24  توسط مریم  | 

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سالها بود که چمدان می بست. شب و روز هفته ها را تا میکرد و در چمدان نی گذاشت. مدام ما ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و پی در پی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز در جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته چمدانش جا داده بود.

و سالها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سر انجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت: خدایا، عشق سفری دور و دراز است. من به همه ی این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرن ها، زیرا هرقدر که عاشقی کنم باز هم کم است.

خدا گفت: اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه هاست. نه درنگ قرن ها و سالها.

بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت: چیزی با خود نبرم.... باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا، هر عاشقی به کسی محتاج است، به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پابه پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت: نه ؛ نه کسی و نه چیزی، ((هیچ چیز)) توشه ی توست و ((هیچ کس معشوق تو)). در سفری که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت، جز چند ثانیه که خدا به داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:33  توسط مریم  | 

گاهی خدا درها رو می بنده

پنجره ها رو قفل میکنه

زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون طوفانه و خدا می خواد از تو محافظت کنه!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:17  توسط مریم  |