زلال که باشی سنگ هایت را می بینند بر می دارند و نشانه می روند درست به سمت خودت!
با این وجود بازهم زلال باش!!!
این فرق رودخانه است با مرداب!!!!
تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی مهربان باش.......................
اگر شریف و درستکار باشی
فریبت می دهند
ولی شریف و درستکار باش...................
نیکیهای امروزت را فراموش می کنند
ولی نیکوکار باش..........................
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.....
در نهایت می بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو مردم!!!!!!!
کوروش کبیر
از این آشفته ام دیگر نمی توانم تو را باور کنم!!!!!
فردریش نیچه
|
سخت آشفته و غمگین بودم…
|
نزدیک
زیبا و بزرگ!
و دوزخی دارد به گمانم کوچک و بعید!
و در پی دلیلی است که ببخشد مارا...
شاید امشب آن شب بی دلیل باشد....
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره ی باران با دشت
برف با قله ی کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دوکبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشق بازی به همین آسانی ست...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشق بازی به همین آسانی ست...
که دلی را بخری
بفروشی به مهر
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی ست...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه ی کار
عرضه سالم کالایی ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطره ی خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی ست.....
مجتبی کاشانی
عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سالها بود که چمدان می بست. شب و روز هفته ها را تا میکرد و در چمدان نی گذاشت. مدام ما ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و پی در پی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز در جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته چمدانش جا داده بود.
و سالها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سر انجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و این همه قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت: خدایا، عشق سفری دور و دراز است. من به همه ی این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سالها و قرن ها، زیرا هرقدر که عاشقی کنم باز هم کم است.
خدا گفت: اما عاشقی سبکی است. عاشقی سفر ثانیه هاست. نه درنگ قرن ها و سالها.
بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین چند ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت: چیزی با خود نبرم.... باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا، هر عاشقی به کسی محتاج است، به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پابه پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت: نه ؛ نه کسی و نه چیزی، ((هیچ چیز)) توشه ی توست و ((هیچ کس معشوق تو)). در سفری که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد. عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت، جز چند ثانیه که خدا به داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.
پنجره ها رو قفل میکنه
زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون طوفانه و خدا می خواد از تو محافظت کنه!!!!